سادگی هایم..........

سادگی
سنجاقک کوچکی بود
هدیه ای بی سبب
شبنمکی بر لبان عاشقت
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی
و من آن سوتر ترا دعا می کردم
چشمانم چنان مجمر خون
به یادت مانده است .
من !
من بروی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسوش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست .

برای من که اینچنین فقیرم
همین سنجاقک کوچک ثروتی ست
و لمس تو چمنگاهی
که از نمین ترانه ای شاداب است .
خواب !
آن هم بر چشم های من
نمی شنوی ؟ !
صدای انفجار بزرگی را
که هر لحظه درون سینه ام
شیطنت می کند
گیاهی که در کوهستان رُست
چگونه به نرمی دستان تو عادت کند
بر می گردد به سایه
تنها خنده اش شبیه آفتابگردان خواهد ماند .

گذر می کنم بی تو
با یادت
که زیبا ترین رقص ها را
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .
هدیه ای بی سبب از تو
در دستم است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند
کوچک است و زیبا
 افسوس که در این حوالی ستاره چینان مرده اند .

-----------------------------------------

این روزها فقط نم باران را کم دارم که پاییزم را زیبا تر کند

/ 29 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله ریزه

آی گفتی گفتی گفتی... منم بارون می‌خوام زیاااااااااااد [لبخند] ...راستشو بگو سنجاقک و از کجا کش رفتی...؟ [خنده]

آریان

گذز میکنم بی تو با یادت با سلام دوست من آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند کاش دنيا اینقدر با ماها نامهربان نبود‎!!! آریان

فرنگیس

شاید عجول شاید خسته شاید با دستانی بسته که فقط میتواند... به وقتش همه را میگویم.

مرداب

http://zirepoosteeshgh.blogfa.com/ آخرین مطلب فکر کنم 282 بود رو حتما بخونید

رامین

گذر می کنم بی تو با یادت که زیبا ترین رقص ها را کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی [گل]

الف_دریا

نیمدانم چرا گاه دوستان ما را به ناکجا ابادی میفرستند که خودمان نیز یادمان میرود از کدامین آبادی بودیم که حال ره بریدیم کاش ده ما نیز کدخدایی داشت تا دزد به طویله نمیزد و تنها گوسفند شیری فربان علی مفلوک را نمی برد باغ وقتی خشکید چه سود باغبان را که نه کود دارد نه بیل افسون هزار ساله را ببین هر روز رنگی به خود میگیرد بیچاره مردم ............................................. درود نیک مرد ما را به دیارت نمیخوانی گوییا خسته ات کردهایم با نوشتارمان اما ما همیشه همان درویشی هستیم که برای یک هو یا علی مدد گفتن ره خانفاه در پیش میگیریم و خرسند میشویم از دیدار دوستانمان چکامه ات زیباست نویسا بمانی سپندار یار[گل]

فرزند نپتون(علی)

سلام مرداب عزیز خوبی؟ ببخش که دیر اومدم یکی دو روز نبودم شعرت قشنگ بود راستی این آهنگی که گذاشتی رو خیلی دوست دارم "تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم من هیچ کس و غیر تو دوست ندارم" یا علی [گل]

آریان

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام ... آه من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم آرزو داشتم برم تا به دریا برسم شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم ... آه اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کنده ... آه توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد آسمون هم نبارید اونم سرگرونی کرد حالا یک مرداب شدم یه اسیر نیمه جون یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمون خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین هی بخارم می کنن زندگیم شده همین با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم سرنوشتم همینه من اسیر زمینم هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره خاک تشنه همینم داره همراش می بره خشک می شم تموم می شم فردا که خورشید می آد شن جامو پر می کنه که می آره دست باد ، آه