رویای صبحدم

 می شکفد

گل بوته صبح وقت شمارش است

برای ثانیه ها

نبض باد می تپد
خیال از برابر چشمان –
ما را از برابر اینه ی گرم خورشید

سان میدهد 
پیر میشوم

ناگهان

در این پهنه خیال
در این رویای صبحدم
هیچکس نمی داند

 به کجا و چگونه هستم
زمین و زمان با اراده من میگردند

زیباست وقتی خورشید

 درآغوشم آرمیده

لیک دلشادم چون نورش دردلم زبانه میکشد

سحر باز خیالم را

 با خود به سرای محبتت

هم آغوش میکنم  

عاشقانه میگویم

حریر سفید بال می گستراند

 غنچه های مهربانیت میشکفد در برابرم

وبازآغوشت 

می سوزاندم

بی خبر از هوای بیرون
من ذوب میشوم

اینجا ثانیه ها برای رویا تمام است

وقتی خورشید پلکهایم را نوازش میکند

ته نویس::

عاشقانه این روزها بیشتر جواب میدهد،عاشقانه عاشق عشقت شدم


 

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

چه پست شیرینی... :) خوش به خالش

پریسا

پر از آرامش و خواستنِ..... [گل]

پریسا

اشتباه شد.... [پلک] خوش به حالش :)

ماشا

سلام دوست ذژدیرینم. خ.بی؟خبری از تو نیست. به دیدارم بیام. چشم به راهم.

گل یخ

[لبخند]سلام و روز به خیر امیدوارم همچنان عاشق باشی و همچنان برایش عاشقانه بنویسی و عاشقی کنید با هم [رویا][گل]

mojesoda

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

کازیوه

این روزها احساس می کنم .. وقتی می نویسم خدا چشمهایش را می گیرد .. و وقتی می خوانم گوشهایش را.. صادقانه بگویم،فکر می کنم.. خدا هم از سادگی من و حرفهای تکراری ام خسته شده است...

گل یخ

[پلک]سلام و ایام به کام مهرتون پر مهر و زیبا [گل]