سفر به ............

گویی بال می گشایم 
بر آسمان بی صاحب این ذهن
امروز روز پرواز است 
اگر چه نشسته اینجا 
دراطاقک نیاز
لیک ذهن را پرواز دهم
اگر چه ندانم آن سرزمین کجاست؟
ولی می یابمش حتی اگر دست نیافتنی بنماید
دل را به تعطیلات برم 
به زیر خورشید تابان
بگذارم فریاد زند، بدود
بدور از قانون و مجازات زمان
روح را رها کنم تا چرخی زند
چه باک
اگر نگاه نامحرمی
هوس بر اندامش زند!
به غریزه فرصتی دهم
که رود در پی ارضاء خویش
مست و خمار بازگردد
برود آرام در بستر خواب خویش
جسم را شاید در مردابی جای دریا به تن خیس آب بسپارم
نمیخواهم بدانم مسیر کجاست، مقصد کجاست؟
می خواهم بیهوش شوم همینجا
در زمان حال
آنجا که همه بی خبرِی است
بدور از هر چه قیل و قال 
ولی میدانم که خیلی زود وقت بازگشت است 
شاید این سفر را هم ناتمام گذارم و برگردم ........ 
---------------------------------------------

شاید یه توهم شیرین............

/ 31 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

سلام آخریش چی بود؟! خصوصی داری

آریان

سلام دوست خوبم شعری که نوشته بودم از خودم نبود من گاهی مطالب دیگران را که از دوستان من هستند را در وبلاگ میذارم ما آدما نگاه هامون به زندگی فرق میکنه مهم زیبائی شعر بود که به دلم نشست شما خوبید؟ راستی کجا زندگی میکنید؟ خوشحال میشم وقتی میبینم که به من سر میزنید آریان

نسرین هاشمی فر

[گل][گل][گل]

نسرین هاشمی فر

سلام دوست عزیز چقدر با سلیقه ای این نقاشی کوبیسم بینهایت است //رازهایی دارد/[گل]

آوای سكوت

خدایا کمی باران به همسایه مان هدیه کن آمین [چشمك] چه طوری همســــــــایه جان

آوای سکوت

سلام همسایه راستش از شکستن غرور آدما بیزارم.......[گل]

باران

یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تهایی است...

سکوت

رفتار کردم....اما جواب نداد[چشمک] بیش از این نمی تونم خشن باشم با آدما....[خنثی]