پای بر کویر

باروحی در عطش سکوت ، می روم

می روم تا دنیایی بی رنگ

خالی از رنگ وپر از خیال و سراب

فقط دو رنگ ،آبی آسمان و خاکی زمین

می روم تا سر پنجه تنهایی

می روم خوب ببینم این سراب دل صحراها که می گویند چیست؟!

می روم باد را، آنگونه که شایسته ی وزیدن است بشناسم،

می روم...،

می روم زین حصر دلگیر زمان بیرون بیرون

من رسیدم

من رسیدم به سرزمین سریر

یا که شاید به باغ فراخ شنها ،عشق

من رسیدم

به بوی برهوت تپیدن؛

به مشت خشک تلاطم؛

به عمق نرم ماسه های رهایی؛

به هیا هوی باد با خاک.

من رسیدم

به دور نمای ذکاوت کلوتها ؛

من رسیدم به شاخسار بی برگ گزها؛

و رسیدم به لوح پاک بیابان

رسیدم من عاقبت به خود

تنها در برهوتی که خاک و آفتاب حکومت می کنند بی رحم

بی هیچ بخششی

اینجاست که تنهایی  وسکوت گوشت را می آزارد

می گفتم در لایه های زیرین خیالم

می شود پرواز کرد بر فراز این کویر

می شود با ماسه ها هم نوای باد شد 

می توان بی وا سطه

عاشق بوی تلاطم های این دریای خاموش وشنی

هم کلام عشق شد

می توان آشیانه  ساخت از شن بر فراز سراب

می شود چون قطره ای زیبا و نرم بر دل سخت کویر بس چکید،

سیراب کرد جان کویر

این چنین است کویر زیبا و مدهوشت می کند 

----------------------

مرداب و کویر به هم می مانند در مرداب آب می گندد در کویر خاک ولی هر دو عاشقانی هستند تنها

/ 40 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویونا

درود رفتم رفتمی گفتید ها کویر و مرداب هر دو قابل تامل و یاد گرفتن هستند... هر دو عاشق هر دو بزرگ

گل یخ

[پلک]سلام وخدا قوت انشاالله هفته ای پر از سلامتی و موفقیت داشته باشید[گل]

علی حیدری

سلام مرداب جان ممنونم از سرزنش شما (به یاد اونایی که خواندن رو "خوانش" میگن و بعد موقع تعریف از غذای میزبان باید بگن خوردیمتان مثل آنکه می نویسمد خواندمت[نیشخند] ) زیبا بو شعر شما ولی اینهمه می نویسی --میروم میروم -- عزیزم تنها نرو از قدیم گفتند : بی پیر مرو تو در خرابات هرچند سکندر زمانی لب تر کن منم میام خیلی وقته ورزش صبحگاهی نرفتم [گل][لبخند]

نــــاهيد

من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند و کور شوم اگردروغ بگویم من خواب آن ستاره قرمز را وقتی که خواب نبوده ام دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست..[لبخند]

علی حیدری

سلام مرداب جان ممنونم از لطفت دوست عزیزم [گل][گل]

م.. سکوت

.. زن گفت: راز ِ من درون ِ سینـــه ای است که در وضوی ِ کامل است. .. و این قلبـــــ ِ من است. .. اما، این حکایتی است غریب که مالکان ِ باغ ِ سرو هیــــچ گاه به راز ِ آن دست نخواهند یافت !.. هستــــَ م ! با خانـــُمچه و مهتابی [گل]

علی حیدری

سلام مرداب جان با یه ترانه ی کودکانه به روزم بیا بهم افتخار بده. اگه تو مردابی چرا اینقدر نیلوفر رو صدا می کنی مرداب پر از نیلوفره فقط کافیه -- چشمها را باید شست ---- بخونی . [گل][گل][زبان]

سحر

[گل]