نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٧/٦/٩ توسط مرداب

من خود نمی روم دگری می برد مرا
 نابرده باز سوی تو می آورد مرا
 کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام
 این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یک بار هم که گردنه امن و امان نبود
 گرگی به گله می زند و می درد مرا
 در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟
 عمری است پایمال غمم تا که زندگی
 این بار زیر پای که می گسترد مرا
 شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
 چندانکه می خورم غم تو ، می خورد مرا
 قسمت کنیم آنچه که پرتاب می شود
 شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا
---------------------------------------------------

امروز شرمنده یکی از دوستام شدم حرفی رو زدم که دلم نمی خواست بهش بگم ازش معذرت خواهی میکنم امیدورام از من رنجیده خاطر نشده باشه

....ببخشید دوست عزیز.....


.: Weblog Themes By Blog Skin :.