نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٧/٥/٥ توسط مرداب

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم ، اما وقتی دهان گشودم ، زبانم بند آمده بود. پیش از آن که عشق را بشناسم ، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم ، اما شناختن را که آموختم ، کلمات در دهانم ماسید ، و نوای سینه ام در سکوتی ژرف فرو رفت


در آفتاب کم رنگ زندگیم و
پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم


.: Weblog Themes By Blog Skin :.