نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٢ توسط مرداب

امشب هم آرزوی تو را دارم

و تو باز خفته ای

وباز آسمان تاریک است

و کم رنگ شدن مهتاب را به نظاره نشستم

تا دیدار فردایمان راهی نیست

 ومن.......

 به تو می اندیشم

و نیست کسی که تا نفسی در من دمد

تا کالبدم از تازگی نفسش از زیر خاکستر تنهایی شعله کشد

وباز آرزوی تو ودستانت

ودلم را تا ابر

تا آن زمان که فرشتگان ملکوت

در زمین نفرین شده فرودآیند

به تو می سپارم

وتو..........

نمی دانم ........

که آن را زیر پایت خواهی گذاشت.......؟؟؟


.: Weblog Themes By Blog Skin :.