نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱ توسط مرداب

منم غریبی سرگردان در کوچه های عزلت

     کفن پوش یک دل بی مرهم

     تسبیح به دست   از حرمت سایه ها می گذرم.

در مرگ لحظه ها

     از عرصه صدایی کم رنگ

    به آغوش خاموش دلم    فرا خوانده می شوم.

  صدای پای شب را

                         دور از چشم باران

                                          دفن می کنم.

--------------------------------------------------------------

 خسته شدم از مردم..ازمردمی که غرق زندگی شونن..

از جماعتی که تو رو بخاطر خودشون میخوان، از ملتی که باهاشون گریه می کنی ولی اونا باهات نمی خندن..

از بزرگانی که کوچکت می کنند،از کوچکانی که بزرگشان می بینی..اما نه،آنها کوچکند.

از مردمی که والاترین مقاصد بشری شون پول و شهوته...

از بچه های بزرگ نما...از برخوردهای بی اعتماد...از تمسخرهای غرور آمیز...از..

از مردمی که برای درست ترین کارهایشان مواخذه می شوند وبرای اشتباه ترین ِ آنها تشویق.

خسته شدم...

..از خودم از یکنواختی وبی تفاوتی که زندگیمو فرا گرفته...

 از خودم که می بینم ، اما هیچ نمی کنم...

می بینم آن جماعتی را که در حسرت همان یکنواختی اند...اما هیچ.

می شنوم اما گویی یخ زده ام.!میشنوم صدای گریه کودک از گرسنگی،صدای ناله مادرش از اینکه طعامی برای کودک ندارد.

اما هیچ...

لمس می کنم خیسی چشمانشان را، ولی...

دیگه مگه چقدر تحمل دارم دارم خفه میشم............

 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.