نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٧/٢/٢٩ توسط مرداب

روزی که آمد تا روزی که رفت،انگار در یک خلاء،یک رویا و یک آرزو گذشت،

آرزویی که به نتیجه نرسید و هدفی که به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یک

نقطه خالی با یک سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو کردم

که هیچ‌گاه رفتنی بی برگشت تکرار نشود

-----------------------------------------------------------------

تا حالا دلت رو جا گذاشتی؟

تاحالا شده دلت برای کسی بتپه ؟

تا حالا شده محبت کسی تو دلت جاخوش کنه ؟

اگه اینو تجربه کرده باشی، میدونی چقدر سخته اونقدر که زندگیتو فلج میکنه.

دیگه تمام فکر و ذهنت رو خیال اون به خودش مشغول میکنه و تو دیگه مال خودت نیستی.

بعد از اون هر بار با شنیدن صداش دلت میلرزه و با هر لرزه‌ای حس میکنی همه سلولات‌حرکت میکنند.

اما..........

دل من لرزشی می‌خواد و گریزی از سر فریاد.

دلم جایی رو برای آرامش می‌خواد به دور از دورویی‌و مکر

جایی که چشم روی هم بزارم و اصلا ندونم آفتاب کی طلوع میکنه،

کی غروب.جایی در دوردست که بتونیم در سایه آرامش اون خودم رو که

سالهاست گم کردم پیدا کنم و با تولدی دوباره، آنچیزی رو به دست بیارم

که هدف اصلی خلقتمه.

دل آدمی جای خداست و نباید با آلودگیهای دنیایی اونو به لجنزار تبدیل کرد.مگر اینکه

 کسی پیدا بشه که لیاقت تصاحب دلت رو داشته باشه تا اونو به مفت نفروخته باشی.

 

 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.