نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٧/٢/۱٤ توسط مرداب

یه سکوت پر از صدای آب جاری٬ یه تخت سنگ که گذر آب پشتش رو کاملا صاف کرده و میگه
 مرگش  با جاری شدن در آب  روزی نه خیلی دور از راه میرسه..............
درختهای تشنه که هرچند تا رودخونه چند قدم فاصله دارن ولی برای یه قطره آب دارن با برگهای خاک گرفتشون التماس  می کنن........
هوا ابری شده  تو این  روز قشنگ آسمون  برای کی میخواد  اشک بباره نمی دونم......
شاید برای دل درختا .....شاید برای دل آدما........ شاید برای دل عاشقا....... شایدهم برای دل تو که تو گذر زمان کم کم  داری از خاطرم محو میشی..... نمی تونم این رو تصور کنم ولی این خاصیت زمانه که فراموشی میاره .......
دلم از تنهایی داره نخ نما میشه.....
 با وجو اینکه خیلی ها دور و برم هستن ولی بازم تنهام......

یه احساس دوری از دیگران٬اید علتش...............نمی دونم شاید


.: Weblog Themes By Blog Skin :.