نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٧/٢/۱۱ توسط مرداب

شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...که چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور می شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت

مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما...
هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟

----------------------------------------------------

همیشه تقویمی هست
می توانم تمام زندگی ام را مرور کنم
از شنبه ی
سال هزارو سیصد و اند
تا جمعه ی
سال هزارو سیصد و اند دیگر
چیزی به جز خودم
تغییر نکرده است.
(وبلاگ مسافر شب)

----------------------------------------------------

مرداب:چه کسی میداندکه به اندازه ی یک حجم سیاه دل من بارانیست؟


.: Weblog Themes By Blog Skin :.