نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٧/٢/٧ توسط مرداب
  دستانم و دلم می لرزد . غروب جمعه است و خانه سکوت تو را فریاد می زند. به یمن بهار دلق لعل بر دیده نهاده ام ، جانم اما آتشین است . به کدام نگاه حاضری و دیدگان سخت دلم یارای دیدارت نیست . می گفتی :" در سازگاری دم مبارکی می زنند "، امان از یادگار تو که صبر را به منجلاب رو سیاهی ام می برد . عزیز دورم ، سخت خسته ام . بارانِ نگاه حوصله ام نمی دهد تا با تو بگویم چه اندازه تشنه شیرینی کلامت هستم . در “هم-ساده- گی “ ما سفر مبهمی جاری است . به کدام حادثه دلی را در بی قراری خویش همراه ساختم، نمی دانم. اما این روزها ، بهای بی دلی ام را به آزمون تقدیر آرام آرام در خویش می بینم . آشنایان ِ دور ، از خود ، خویشم می خوانند و گویا من در بهاری دگر ، جامی دگر را اسیر چشمان نادیده گوهری می یابم که در طلب اش آرام ندارم . سجاده ام محراب خیالی قامتی می شود که به تسبیح هرآنچه تویی نمی چرخد . گویا طوفانی دگر در راه است و گم شدنی و نیست یابی . و گام مرا ناقوس حقیقت تا بیداری روح هنوز فاصله است و من مسیر را زندگی می کنم بی آنکه مقصد تو  را داشته باشم. ...


.: Weblog Themes By Blog Skin :.