نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٢ توسط مرداب

نمی دونم چی بلایی سر اومده ، بعضی وقتها فکر می کنم زده به سرم، امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم حس بلند شدن نداشتم یه آینه قدی تو اتاقم دارم روبروش لمیده بودم و با خودم حرف میزدم.... ،حتما برای شما هم پیش اومده که با خودتون جلوی آینه حرف بزنید ولی نمیدونم چرا امروز اونی که تو آینه بود بر خلاف همیشه که حرف نمی زد امروز همش نگاهش با من حرف میزد. انگار از من طلب داشت ، حرفهاش زیاد مفهوم نبود ولی اینطور بر میومد که خیلی رازی نیست.یکی دوبار حس کردم داره بهم بدو بیراه میگه ولی به روی خودم نیاوردم ، تا جایی که فکر کردم الانه که از اون تو بیاد بیرون و با دو دستش گلوم رو بچسبه، تو همین حین بودم که یه دفعه زنگ آلارم موبایلم که کوک کرده بودم بلند شد و به این توهم صبحگاهی پایان داد......

هی میگم دیونه شدم کسی باورش نمیشه .......

-----------------------------------------------------------

از مرداب دیروز پرسیدم به چه امیدی صبح از خواب بیدار میشی...؟؟؟؟ جواب داد با امید اینکه سنجاقک رو دوباره به بینم  به امید اینکه نور خورشید عمق وجودم رو روشن کنه تا  با روشنایی اون احساس کنم هنوز هم زنده ام. خوبه باز مرداب یه دل خوشی داره ولی ...............


.: Weblog Themes By Blog Skin :.