نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱/٦ توسط مرداب

اینقدر منتظرش بودیم......... ۵ روز هم ازش گذشت ٬ چه گلی به سرمون زد اصلا انگار مثل خوندن عددیش خودشم قراره با سختی شروع بشه آخه خوندنش خیلی سخته۱۳۷۸..........

----------------------------------------------------
دیشب تو مهمونی متوجه شدم٬ خیلی سخته که بدونی یک نفر به یک بیماری سخت مبتلا شده که حتی هیچ کس نمیدونه علتش چی . شاید اسم بیماری m.s رو شنیده باشید. این بیماری باعث میشه عضلات وبافتهای بدن به تدریج تحلیل  واز بین برن٬ تازه آدم باید چقدر خوش شانس باشه که بیماریش از نوع نادر باشه که از مغز هم شروع بشه٬ طفلکی ۲ تا بچه داره یکی ۷ ساله ودیگری ۲ ساله٬ خودش اینقدر آدم شوخ طبع و سر زنده ای است که  آدم فکر نمیکنه اینجور آدمها اصلا مریض بشن چه برسه به .....................
دیشب که فهمیدم انگار دوباره اون روزها برام تدایی شد٬زمانی که بابا مریض بود و همه میدونستیم که مریضه وفقط آب شدنش رو میدیدیم و جز دعا کردن متوسل شدن به خدا و این داروهایی که حتی ۱٪ هم بهشون اعتماد ندارم  تنها دلگرمی ما بود.
تازه از همه این غم وغصه ها که بگذریم هزینه این بیماری ها خیلی بالا است مثلا برای همین بیماری ماهیانه باید  ۱٬۲۰۰٬۰۰۰  تومان برای تعدادی قرص و ۴ تا آمپول بپردازی ٬ فکر نکنم واسه اون بیمار بیچاره اعتماد به نفسی باقی بذاره ٬ مگه یه معلم  که همسرش خونه دار است چقدر درآمد داره.....؟؟؟؟
نمی خواستم دم عیدی ناراحتتون کنم ولی این وبلاگ رو برای همین درست کردم که هرچی رو دلم سنگینی میکنه اینجا بگم تا کمی سبک بشم.
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست ممکنه سال خوبی نباشه برای من ولی امیدوارم برای شما با اتفاقات خوب شروع بشه.
-------------------------------------------------
تو مرداب همه سر خوش از بهارن همه دور هم برگشتن وبهار رو دارن جشن میگیرن فارغ از شلوغی شهر ها و غم و غصه های دلها .........


.: Weblog Themes By Blog Skin :.