نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ توسط مرداب

روزهای آخر سال در حال اتمام هست و منتظر آن هستم که لحظاتی را در سال نو احساس کنم اما آنچه در سال کهنه گذشت خوشایندم نبود چرا که یکسالی در تعلیق بودم که باید چه کار کنم؟ سالی بود که همواره در حال راضی کردن خودم بودم بی آنکه منطقی محکم در پشت آن وجود داشته باشد،
باز اینجا نشستم و فکر می کنم که تو این یک سال گذشته چه کار کردم ؟

--------------------------------------------------

باز بهار می آید..شاد و بی خبر ، مسکنی ضعیف بر دردهای پیرمرد خسته تنهای بی خانمان...بازارها شلوغ، همه سردرگم...مشغول خرید..می خواهیم تازه باشیم،نو باشیم، کودکان هیجان زده،گاه خسته و بی حوصله..ماهی های قرمز ،گلدان های گل پامچال و بنفشه و مینا...مغازه های رنگارنگ..لباس های رنگارنگ...پارچه های پر زرق و برق....دست فروش های خستگی ناپذیر با آوازها و شعر های عجیب و صداهای گاه نخراشیده  . بلبشوی شیرین..مادران خسته ...پدران نگران...پدران بی پول...پدران خوشحال مغرور....چشم های براق و شاد دخترک از خرید کفش تازه... بهار می آید برای این مردم ساده ی مهربان...برای این مردم قانع....می آید تا کمی کم کند از رنج ها و دردها ، از نبودن ها و کاستی ها....شاید سبزی بهار لبخند را به چهره تو آورد..صدای توپ سال تحویل....مغازه هایی با کرکره های پایین.. در گوشه ای جعبه های خالی تلنبار شده به روی هم....صدای خش خش جاروی رفتگری پیر با عینک ته استکانی.....باد خنک بهاری تکه کاغذ های پراکنده روی زمین را به بازی گرفته...گنجشکی تکه نانی از روی زمین برمی چیند وبه سوی آفتاب درخشان پر می کشد....

------------------------------------------

 چرا هیچ کس به فکر زمستون نیست که داره میره؟؟؟؟ مگه شما ها نبودیدکه میگفتید زمستون رو دوست داریم؟؟؟؟ حالا چرا کسی دلش براش نمی سوزه ........ همه سر مست رسیدن بهار هستن این رسم روزگاره یادش رفت تا سال دیگه اول دی .



 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.