نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢۳ توسط مرداب

دلم میخواد خودم بنویسم ، امروز یه وسط هفته کسل کننده است از صبح که، خواب موندم ودیر به سر کاررسیدم بگیر تا الان که کلی کار رو سرم ریخته . معلوم نیست که تا شب چطور خواهد شد.دیشب باز وقت دندون پزشکی داشتم نمیدونم کی میخواد تموم بشه  ولی خودم انتخاب کردم  تا اینکه تا چند وقت مشکل دندون نداشته باشم .. یه چند روزی گرفتاری ها کم شده می تونم به خودم برسم، کمی بخونم یه ذره بنویسم گاه گاهی هم یاد بگیرم. این جور زندگی رو دوست دارم ، هر از گاهی فقط مال خودم باشم البته اگر  وقتش پیش بیاد.دیروز که داشتم  کتاب فریدون رو ورق میزدم چشمم به این قطعه قشنگ افتاد:

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

همه شعرهاش رو دوست ندارم فقط بعضی هاش آدم رو مجبور میکنه هر از گاهی در خاطره اش اونها رو مرور کنه. حالا که فکر می کنم می بینم خودم رو خیلی غرق تفکرات تنهاییم کردم ، خوب من نمیتونم همه اخلاقهای همه رو برای خودم معنی کنم، که چرا فلانی اینکار رو کرد یا اون دوست این کار رو کرد، بعضی وقتها متعجب نگاه میکنم که مثلا چرا از یکی همچین حرکتی سر زد.........................!!!!!شاید حرفهای من رو اگر کسی بخونه بگه طرف زده به سرش زیاد به مخش فشار آورده، شاید  منم دیونه شدم اگر دیونگی اینه، من که عاشق دیونگیم.

-------------------------------------------------------------

تکه پاره های یه قایق قدیمی همیشه مرداب رو به یاد گذشته ها میندازه که گاه گاهی یکی یه سری بهش میزد،ولی چند سالی که انگار راه رسیدن به مرداب هم پاک شده و دیگه  کسی از این راه گذر هم نمیکنه


.: Weblog Themes By Blog Skin :.