نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٧ توسط مرداب

وقتی چشمم بهش افتاد پشت چراغ قرمز تو ماشین بودم.

سنش تقریبا ۵۰ میخورد شاید هم مشکلات زمونه اینطور چهره اش رو شکسته نشون میداد٬یه دستش یه عصا بود و یه دستش چند جفت جوراب  یه پاش برای راه رفتن یکم مشکل داشت٬هوا خیلی سرد بود اینقدر که حتی فکر ش رو نمی کردم حتی چند دقیقه از ماشین پیاده شم ٬ولی اون با اون لباس کم حداقل ۴ ساعتی بود که اون اطراف بود داشت جوراب میفروخت ٬معلوم بود هنوز اینقدر غیرت ومردونگیش رو از دست نداده تا دست گدایی جلوی مردم دراز کنه٬ هنوزم به همون پول حلال که ببره سر سفره اش قانع بود واگر هم نبود فکر نکنم کاری از دستش بر میومد.

دلم میخواست برم و تمام جوراب هاش رو ازش بخرم٬ ولی راستش روم نمیشد٬با خودم گفتم شاید بهش بر بخوره٬ ولی در حد خودم کمکش کردم .

با خودم فکر می کنم چرا باید اینطوری باشه یکی برای تمام افراد خانواده اش یه ماشین داره ولی یکی حتی نون برای بردن سر سفره زن وبچه اش  نداره٬ به نظرم کمی تعمل لازمه .

کاری ندارم که یکی زحمت کشیده و برای خودش آسایش بوجود آورده ویکی به فکر آینده اش نبوده مشکل من تقسیم نشدن درست منابع کشور بین مردمه٬شاید حرفم تکراری باشه ولی با تلنگری که دیشب بهم خورد تصمیم گرفتم اینو حتما بگم٬دیشب خدا رو هزار بار شکر کردم که اینهمه نعمت بهم داده.

راستش دیشب که می خواستم بخوابم این موضوع بازم آزارم میداد.

--------------------------------------------------------------------

هنوز زندگی در زیر لایه یخ  روی مرداب ادامه داره با اینکه انگار مرداب سالهاست که مرده 

 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.