نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٤ توسط مرداب

زندگی یعنی ته کوچه خاطرها  به ایستی و خاطرات تلخ وشیرین  رو مرور کنی

زندگی یعنی یه بوته گل سرخ رو به ثمر برسونی تا گل بده

زندگی یعنی از نردبانی بالا بری که نمیدونی رو کدوم پشتبوم تموم میشه

زندگی یعنی دل بستن به کسی تا آخر عمر با همه مشکلاتش

زندگی یعنی، حسرت خوردن تمام چیزهایی که نداشتی

------------------------------------------------------------------------

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

----------------------------------------------------------------------

مرگ اززندگی پرسید:
این چه حکمتی است که باعث میشود که تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟؟؟
زندگی لبخندی زد و گفت:
دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که تو در وجودت داری!!

----------------------------------------------------------

از نظر مرداب زندگی یعنی گل نیلوفری که وسط مردابه

 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.