نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ توسط مرداب

وقتی اومدیم اینجا ۵ سال بیشتر نداشتم همه سرتاسر کوچه خاکی بود البته برای من با اون شیطنتهای بچگانه خیلی هم لذت بخش بود ، دوران بچگی با اون بازیهای بچه گانه اش با اون دوستی های بی غل وغشش  خیلی زود به پایان رسید، اون همه لذت اون همه شیطنت انگار همین دیروز  بود به یک چشم بهم زدن  گذشت وقتی اومدیم اینجا ، جزو محلهایی بود که تازه مردم توش اسکان پیدا کرده بودن البته به نوبه خودش مشکلات وسختی هایی هم داشت  که تا حل شد یه چند سالی طول کشید ، ولی حالا که بهش فکر می کنم می بینم مشکلاتش هم برامون قشنگ بوده، حالا ۲۰ سال از اون موقع میگذره  ممکنه به گفتن  راحت بیاد ولی ۲۰ سال یه عمر  الان دیگه شده یکی از قسمتهای خوب شهر. 

اصلا دلم نمیاد ازش دل بکنم، درسته خونمون ۲۰ سال عمر داره و به قول بعضی ها قدیمی شده  ولی من به اندازه ۲۰ سال ازش خاطره دارم ،هنوز  وقتی تو حیاطش قدم میزنم یاد اون حوض وباغچه قدیمی می افتم که پدرم با دستهای خودش درستشون کرد، یاد اون زمستونهایی می افتم که میرفتیم توی حیاط نفت میاوردیم برای بخاری ، یاد بهار میفتم که  ماهی شب عید رو بعد از نوروز توی حوض رها میکردیم ،یاد شب نشینی های تابستون روی تراس با صفاش و یاد چیدن انار از اون درختش توی پاییز..............

البته چند سالی دیگه خونه وحیاطش اون حال وهوای قدیم رو نداره،  دیگه گاهی اینقدر توش برگ وخاک جمع میشه که راه رفت رو سخت میکنه ، وقتی اون حوض وباغچه قدیمی رو خراب میکردن انگار داشتن اون خاطرات خوش منو از بین میبردن ،می گفتن نگهداری از باغچه و حوض سخت شده ولی یادمه وقتی اون درخت انار پیر رو  به بهانه سن زیاد  از ریشه در می آوردن  تو تنهایی گریه کردم من با اون درخت مثل دوتا دوست بودیم..............

-------------------------------------------------------------------------

مرداب دوست نداره بید مجنون رو که سالها وجودش در کنار مرداب دلگرمی براش بوده را فقط بخاطر پیر شدنش از ریشه در بیارن.

-------------------------------------------------------------------------

آدمها با خاطراتشون زنده هستن...................


.: Weblog Themes By Blog Skin :.