نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٩ توسط مرداب

 

 اول پاییز بود ، تو ماه مهمانی خدا با ما خدا حافظی کرد انگار که دعوت نامه اختصاصی براش فرستاده بودن، البته بدون خانواده. خیلی ها زود فراموشش کردن و برای بعضی ها هم جاودانه شد، هنوز روزهای آخر یادمه وقتی تو تخت بیمارستان  خوابیده بود وقتی که دیگه بیماری داشت ضربات مرگبار آخر رو بر وجودش تحمیل میکرد. چهره ای زرد و چشمهایی گود رفته و عضلاتی بی حس  وتضعیف شده. دیگه رمقی  براش نمونده بود . همش بهم می گفت  اذیتت کردم  و این منو بیشتر عذاب میداد چون کسی بود که حتی برای کوچک ترین کارش از کسی کمک نمی گرفت و  حالا حتی برای انجام کارهای روزانه محتاج دیگران شده بود،  همه این اتفاقات در عرض ۳ ماه افتاد  واقعا دیوانه کننده بودآب شدنش رو جلوی چشمام با تمام وجودم حس کردم.  

 

 

وقتی ترکمون کرد من کیلومترها ازش دور بودم  و تا آخر عمر حسرت لمس کردن دستهاش  رو تو اون لحظه آخر  خواهم خورد 

 

چند وقتی  که خیلی بیشتر ازهمیشه به یادش میفتم و چند شبی که با یادش به خواب میرم ولی الان ۱ ساله که حتی یکبار هم به خوابم نیامده، وقتی فکر می کنم  با خودم میگم شاید منو قابل نمیدونه ولی یه عزیزی می گفت شاید می خواهد زودتر فراموشش کنی تا کمتر غصه بخوری  ولی باور کن من اینجوری بیشتر زجر میکشم  

 

                                                            قلب  (روحش شاد)) قلب 

 

----------------------------------------------------------------- 

 

 مرداب هم  از غم فراغش  گریست                                                               

 

----------------------------------------------------------------- 

 

عید گذشتتون هم مبارک باشه

 

 

 

 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.