نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٧/٩/٩ توسط مرداب

در سوگ مرگ قناری چه باید گفت کدام آواز را می توان خواند چه گونه از سر مستی میتوان نوشت
دزدان معرفت کمکان سر گردانند درتلاطم دریای معرفت
شیوهء مردن تنها به دست غاصبان انسانیت است و آه که هر روز یکی میمیرد
کتاب های توانایی در زیر لایه ای از خک خفته اند و آه که هر روز کسی تواناتر از توانا میشود
شهر عشق تنها در رویاهای کودکان آباد است و آ که کودکان بی گناه بزرگ میشوند
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
هیچ پرنده ای نیست که هم آواز قصیده هایم شود
هیچ برگی نیست که با آوازم به رقص دراید
وهیچ درختی نیست که میزبان جشن پر شکوهم شود
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
هراس های بیهوده چنان در دلهای تاریک نفوذ کرده که روشن دلان نیز تر سو وار چراغ دلشان را خاموش کرده اند
شهر پر از آشوب است
جاده های اطراف نیز کمینگاه دزدان صمیمیت،دزدان عشق و دزدان شجاعت است
مردمان بی شناخت آواز شناخت را با صدای بلند و با ساز بی توجهی می خوانندو می رقصند
و زین غفلت نیز بی هیچ دلهره ای شادمانند

در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
در میان کلبهء خاموشی نوجوانی سخت تب دارد و بجز خواهر کوچکش هیچ جنبنده ای را ز درد او هراسی نیست
در کلبه ای دیگر چند فرزند به سوگ پدری نشسته اند در حالی که مادر چشم انتظار باز شدن در خانه است
چگونه از سر مستی اشراف زادگان بگویم که آنها نیز نیازمند هدفی برای زندگیشان هستند
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
دگر ماه نیست
ستارگان شب نیز آن قدر ضعیف شده اند که نورشان تنها بودنشان را نشان میدهد
از سیاهی شب چه بگویم
کجاست آن ماه درخشان که هر که او را می دید سپیدی طلوع خورشید را باور داشت
کجایند آن ستارگان که شب را با آن همه سیاهی و دلتنگیش را به چادری زیبا و سر شار از امید تبدیل میکرند
کجاست آن کودک که با انگشت خود ستاره اش را نشان میداد
و چه شد آن دل پر احساس که هر شب ساعت ها با ماه و ستاره سخن می گفت
در سوگ مرگ قناری کدام آواز را زمزمه کنم
در آنجا که بودن و نبودن آدمها تنها به نیروی تکان دادن دستشان در هنگام وداع است
در آنجا که تفکر تنها مایه خود پرستی است
در آنجا که عشق نیاز خود است
در آنجا که دوست داشتن برای دوست نیست و هر کلامی درآغاز وداع را در پی خواهد داشت
در آنجا که قلم تنها برای نوشتن است نه آفرینش
و نوشتن تنها در کاغذ است
چگونه مرگ قناری را به گوش دگران رسانم
ای قناری مرد، عشق مرد ، زندگی مرد
و من تنها عزادار او هستم و تو نیز تنها نظاره گر منی که مانده ای
ببین چگونه بیان به تسخیر کلام درآمده
ببین چگونه نا امیدی بر امید سلطه افکنده
تو تنها معلم امید من بودی که نیز نا امید شده ای
و روزی خواهی رفت
اشک ریزان
در شبی که هر گز طلوعی ندارد
در روزی که روشنی ندارد
من تنهایم و بی تو تنها می میرم.


.: Weblog Themes By Blog Skin :.