نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۳ توسط مرداب

من خدا را دیده ام
بین تابش های نور
روی اکلیل دعا
عمق دریا های شور
آشنا و مهربان
مثل شبنم روی گل
مثل ذرات عبور
روی تنهایی پل
جاری و بی انتها
روی امواج غروب
زیر پرهای نسیم
آبی و تنها و خوب
در سکوت لحظه ها
می شود نزدیک من
مثل خونی در رگم
در شب تاریک من

روی این حوض حضور
من چو خاکستر شدم
یا گیاهی بوده ام
این زمان پرپرشدم
من فقط بازیچه ام
روی گرداب امید
انتظار و انتظار
فکر فردای سپید
من که همپای دعا
آمدم تا این حریر
جای خواهش مانده است
ای خدا دستم بگیر ....

---------------------------------------------

خدایا تواین روزا مرداب ازت میخواد که هیچ وقت تنهاش نذاری .
 


.: Weblog Themes By Blog Skin :.