نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ توسط مرداب

سیاهی شب

همان شبح سرد و تاریک

 کهنه لباسی از جنس قیر

با روزنه هایی از تکه های خورشید

چه زیبا مسحور میکند

گویی معشوقی می خواند عاشقش را

 در رویا

 تکه های خورشید میچینم

بر گیسوانت می نشانم

و اینبار

آسمانی در آغوش دارم

چه زیباست هم آغوشی با آسمان

گویی جهانی در من غرق میشود

بدون هیچ تلاطمی

نه موجی و نه فریادی

سکوت این آسمان هر شب مرا مست میکند

در انتظار طلوع باز درآغوشت می کشم

کاشکی خورشید کمی دیر تر بیاید

 ته نویس::

این روزها که آسمانی دارم در آغوشم خوشحالم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩ توسط مرداب

بر فراز قلبی که

 باز ایستاده

همانجا که سکوت فریاد هایش را بر سرم آوار میکند

درست درلحظه طلوع عشق

ودقیقا در زمان خواندن نجوایی عاشقانه

چنان به نهایت ژرف تنهایی سقوط میکنم

که گویی تا کنون مزه طلوعش را نچشیدم

همانجایی که تا کنون رنگ طلوع را هم ندیده

زمینش سخت است

و هوایش نمدار

تمام وجودت را فرامیگیرد

 حس مرگ

حس فریادی از تنهایی مردن

من اینجا در نهایت زیر صفر زجه میزنم

برای تنهایی هایم

برای سکوت های بی سر پناهم

دستهایت امروز که دور میشوند

برای فردا به دنبال دستی دیگر نمی گردم

من میشوم و انتظار و لحظه دیدن دوباره تو

تنهایی این روزها بدترین رفیق من است .

ته نویس::

وقتی کسی میاد تو زندگیت دوری میشه بدترین درد و تنهایی بدترین همراه ،دلم یه روزهایی بدجوری میگیره


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ توسط مرداب

روزها میگذرد و حرفها در پس زمان میماند ...

عمر چنان باد سر کش تندرو و بی مهابا به سوی مقصدش که مبدا خود ، نیستی است میرود و هراز گاهی ، گاه و بی گاهی در نهایت سرعت دفتر زندگی را چیزی نوشته و ورق زنان میرود ....
در پایان عمر تمام میشود ،
جسم تمام میشود،
گرمی دست تمام میشود و شیرینی کلام به پایان میرسد...

و تنها دفتری باقی میماند....
دفتری با صفحاتی پر از فراز و نشیب زندگی
دفتری با اسم ها ی مختلف که ماندگاری آنها را نمیتوان انکار کرد.......
دفتری با واژه گانی گاه شیرین و گاه تلخ...
دفتری به نام خاطره....

دلم گرفته....دفتری را باز میکنم پر از نوشته .. نوشته های من ...
خاطره ...خاطر من ....خاطرهء من .....
دفتری پر از تفاوت ....... تفاوت خط ....تفاوت رنگ و تفاوت...........

ای خدا...

آهسته ورق میزنم خاطره ها از ذهن میگذرد... آرام و بی صدا
عبور لحظات را میبینم و گذر عمر را....
چه بر سرم آمد چه بر سرش آمد ...
چه کردی با من و چه کردم با تو
خدا...ماه ...ومن .....

صدایی به گوشم میرسد ...آشناست
انگار صدای خودم را میشنوم که تکرار کنان میگوید:
(انتظار بس است...
پنجره ها را باز کن غبارهارا پاک کن
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار...


تکرار خاطره ها تکرار حرفها تکرار بودنها ....

ته نویس::

نوروز رو پیشاپیش تبریک میگم و براتون سالی پر از روزهای خوش آرزو دارم
برقرار و پردوام باشید


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ توسط مرداب

بی تو دلم می‌گیرد
و با خودم می‌گویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم می‌گیرد
که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند
اما نمی‌گفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من می‌شوند
آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد
درست مثل همین روزها

ته نویس::

دلم بدجوری هوایت را کرده ،چه کسی گفت دوری مسافت دلتنگی نمی آورد

دلم تنگ است خیلی زیاد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط مرداب

امروز

به وقت قنوت

به هنگامه سجود

دلیلی برای بنده بودن نداشتم

دراوج تکفر

در نهایت تحجر

و در کمال باورهای پوچ

سنگ بر دیوار دلی میزدم

از برای تمام دلتنگی هایم

خانه ای شده ، نه

زندانی شده

به وسعت نبودن هایت

دیوانگی هم عالمی دارد

برای تمام فریاد هایم فقط همین نام بس

دیوانگی را میگویم

و برای تمام گناهانم همین نبودن هایت

دلم میگیرد از تنهایی چند صباحیست

تنهایی را در من راهی نیست

برای روزهای تنها بودن

از اکنون سوگواری میکنم

ته نویس::

مرداب برای زندن ماندن همان یک ذره آب را لازم دارد ،

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ توسط مرداب

در پی آنم که زنگ آویزی باشم

زنگ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم

زنگ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام

که گاه گاهی

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم...نغمه

هم دم تنهائی های صاحب خانه

به سهم خود قانع باشم

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم

همه چیز بودن اسارت می آورد

من به زنگ آویز بودن خویش قانعم

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است

همانند زنگ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد

از هر دو نوائی خوش می آفریند

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت

معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند

و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد

ته نویس::

حس خوب بودن در کنارت این روزها مردابیم میکند تا نهایت ...

بودنت را از من مگیر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧ توسط مرداب

"من . تو"

می نشینیم

قلبهایمان

میتپد

این روزها 

از همیشه سریعتر،

پارچه ای سفید

چشمهای منتظر،از همانهایی که میخندد

می سابد می سابد

می خواند

سکوت ......

باید که دل بدهیم

برای همه روزهای آینده

برای همه دلتنگی ها

و برای همه دوست داشتن ها

این چنین است که

"بله"

معنی پیدا میکند

بوسه ای عاشقانه

و دیگر من و تو وجود ندارد

حالا می خوانم هم معنی جدیدش را

"ما"

ته نویس::

مرداب نغمه ای را از سحر صبح ،برای همیشه همراه بودنش و همه روزهای تنهاییش برگزید.

مرداب دیگر تنها نیست


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط مرداب

دلم میلرزد

قدرتی عجیب

در دستانش

روحم را آزاد میکند

می‌دانــی ؟

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

نـفروختـــه‌ام

تنهـــا ،

سـایـه‌هـــای حضــورم را

پــوششی می‌کنــم

بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت

تــا ،

غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد .

او بر پلک هایم ایستاده است
و موهایش در موهایم
رنگ چشمان مرا دارد
بداند دستان مرا دارد
او در سایه ام فرو می رود
مثل یک سنگ در آسمان.
او هیچوقت چشمانش را نمی بندد
و نمی گذارد بخوابم
و رویاهایش در روز روشن
خورشیدها را تبخیر می کند
و مرا به گریه و خنده وا میدارد
و به صحبت کردن

وقتی که چیزی برای گفتن ندارم.

ته نویس::

هرچقدر تلاش کردم نشد ،چشم هایم چهار تا شد.یادم باشد از این کامپیوتر انتقام بگیرم که آزارم میدهد ،

دستانی را دارم که برای تنهاییم گهواره میشوند.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸ توسط مرداب

می سرایم نغمه

شاید از وصف گل و سایه ماه

اینچنین اینجایم

دل من پر شده از حس نیاز

شاید از پیله تنهایی من

باید ان مظهر عاشق بودن

سر بیارد بیرون

یا که شاید اینبار

وقت باران است

بر پیکره این دشت سیاه

هرچه هست اینبار شاید

وقت ما شدن این من سرگردان است

می سرایم نغمه

 شاید از راه دراز

بر دل این مرداب

 نفسی تازه کند 

دل من باز شود

درهوای نفسش 

می سرایم نغمه ،نغمه نجوا نشود  

ته نویس::

یه معذرت خواهی برای تمام نبودن هایم پیشتون ،دکتر چشم پزشک فرمودن اگر دوست داری چیزی به اسم چشم که برای دیدن لازم الحیاط است داشته باشی باید مدتی از خیر تلویزیون و کامپیوتر و ....بگذری ،بخاطر همین دیگه چند وقتی نیستم اصلا فقط دلم تنگ شده بود گفتم یه چیزی بنویسم وبفرستم ،همتون رو دوستد ارم همراه های روزهای غم وشادی من


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ توسط مرداب

خیابان های نمناک پاییز

خانه های محو شده در مه

علفزار های نم زده افکار

دقایق شیرین و تلخه  تنهایی های غروب

شانه های گرم دوست داشتن

سکوت پر هیاهوی دریا

دستهای سرد و گونه هایی گرم

 از با هم بودن

چه میشود این فصل را

اینگونه دلربایی میکند

درشمارگان روزهای سال

لحظه ای است در میان سال

عاشق میشوم

 دوباره بر برگ

دوباره بر خاک

دوباره بر باران

لحظه های رفتن.....

شمارش دقیقه ها  برای دیدن

نگاهای گره خورده تا صبح

تمنا های بازگشت تا شب

چگونه است

پرستو کوچ میکند

پروانه میمیرد

در خطوط سردر گم  و بی سر انجام عمر

همین پاییز مرا بس

که یادم داد

عاشقی

 فراق

تنهایی

و این روزها هم ........

دلتنگ می شوم باز برای تو  

ته نویس::

این روزها افکارم همان خاکشیر ته نشین شده ته لیوان است ،هم میزنم خاطرات را شاید چیزی بیابم که خلافش را ثابت کند

دلمان یک فنجان غم باد می خواهد با همه مخلفاتش تا بغض از دل بشورم

آیا روزهای شاد همان روزهای خوب هستن ؟؟ شادم ولی خوب هم هستم ؟؟

 


← صفحه بعد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ