نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ توسط مرداب

در پی آنم که زنگ آویزی باشم

زنگ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم

زنگ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام

که گاه گاهی

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم...نغمه

هم دم تنهائی های صاحب خانه

به سهم خود قانع باشم

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم

همه چیز بودن اسارت می آورد

من به زنگ آویز بودن خویش قانعم

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است

همانند زنگ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد

از هر دو نوائی خوش می آفریند

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت

معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند

و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد

ته نویس::

حس خوب بودن در کنارت این روزها مردابیم میکند تا نهایت ...

بودنت را از من مگیر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧ توسط مرداب

"من . تو"

می نشینیم

قلبهایمان

میتپد

این روزها 

از همیشه سریعتر،

پارچه ای سفید

چشمهای منتظر،از همانهایی که میخندد

می سابد می سابد

می خواند

سکوت ......

باید که دل بدهیم

برای همه روزهای آینده

برای همه دلتنگی ها

و برای همه دوست داشتن ها

این چنین است که

"بله"

معنی پیدا میکند

بوسه ای عاشقانه

و دیگر من و تو وجود ندارد

حالا می خوانم هم معنی جدیدش را

"ما"

ته نویس::

مرداب نغمه ای را از سحر صبح ،برای همیشه همراه بودنش و همه روزهای تنهاییش برگزید.

مرداب دیگر تنها نیست


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط مرداب

دلم میلرزد

قدرتی عجیب

در دستانش

روحم را آزاد میکند

می‌دانــی ؟

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

نـفروختـــه‌ام

تنهـــا ،

سـایـه‌هـــای حضــورم را

پــوششی می‌کنــم

بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت

تــا ،

غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد .

او بر پلک هایم ایستاده است
و موهایش در موهایم
رنگ چشمان مرا دارد
بداند دستان مرا دارد
او در سایه ام فرو می رود
مثل یک سنگ در آسمان.
او هیچوقت چشمانش را نمی بندد
و نمی گذارد بخوابم
و رویاهایش در روز روشن
خورشیدها را تبخیر می کند
و مرا به گریه و خنده وا میدارد
و به صحبت کردن

وقتی که چیزی برای گفتن ندارم.

ته نویس::

هرچقدر تلاش کردم نشد ،چشم هایم چهار تا شد.یادم باشد از این کامپیوتر انتقام بگیرم که آزارم میدهد ،

دستانی را دارم که برای تنهاییم گهواره میشوند.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸ توسط مرداب

می سرایم نغمه

شاید از وصف گل و سایه ماه

اینچنین اینجایم

دل من پر شده از حس نیاز

شاید از پیله تنهایی من

باید ان مظهر عاشق بودن

سر بیارد بیرون

یا که شاید اینبار

وقت باران است

بر پیکره این دشت سیاه

هرچه هست اینبار شاید

وقت ما شدن این من سرگردان است

می سرایم نغمه

 شاید از راه دراز

بر دل این مرداب

 نفسی تازه کند 

دل من باز شود

درهوای نفسش 

می سرایم نغمه ،نغمه نجوا نشود  

ته نویس::

یه معذرت خواهی برای تمام نبودن هایم پیشتون ،دکتر چشم پزشک فرمودن اگر دوست داری چیزی به اسم چشم که برای دیدن لازم الحیاط است داشته باشی باید مدتی از خیر تلویزیون و کامپیوتر و ....بگذری ،بخاطر همین دیگه چند وقتی نیستم اصلا فقط دلم تنگ شده بود گفتم یه چیزی بنویسم وبفرستم ،همتون رو دوستد ارم همراه های روزهای غم وشادی من


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ توسط مرداب

خیابان های نمناک پاییز

خانه های محو شده در مه

علفزار های نم زده افکار

دقایق شیرین و تلخه  تنهایی های غروب

شانه های گرم دوست داشتن

سکوت پر هیاهوی دریا

دستهای سرد و گونه هایی گرم

 از با هم بودن

چه میشود این فصل را

اینگونه دلربایی میکند

درشمارگان روزهای سال

لحظه ای است در میان سال

عاشق میشوم

 دوباره بر برگ

دوباره بر خاک

دوباره بر باران

لحظه های رفتن.....

شمارش دقیقه ها  برای دیدن

نگاهای گره خورده تا صبح

تمنا های بازگشت تا شب

چگونه است

پرستو کوچ میکند

پروانه میمیرد

در خطوط سردر گم  و بی سر انجام عمر

همین پاییز مرا بس

که یادم داد

عاشقی

 فراق

تنهایی

و این روزها هم ........

دلتنگ می شوم باز برای تو  

ته نویس::

این روزها افکارم همان خاکشیر ته نشین شده ته لیوان است ،هم میزنم خاطرات را شاید چیزی بیابم که خلافش را ثابت کند

دلمان یک فنجان غم باد می خواهد با همه مخلفاتش تا بغض از دل بشورم

آیا روزهای شاد همان روزهای خوب هستن ؟؟ شادم ولی خوب هم هستم ؟؟

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦ توسط مرداب

ترس می آید 

دستهایم یخ میکند 

پاهایم سست میشود 

فریاد میکشد قلبم 

حس نبودن بهتر است

محو شوی

ذره ای ناپدید .....

ترس که می آید

دقیقه های قبل نقش می بندد 

میگفتن

 نرو  نرو ......

و نخواستی که بشنوی

باز می مانی از حرکت

دلیل رفتن

امید رهایست ... 

ولی تمام که میشود

لبخندی می آید

نفسی فوران میکند

سینه را رها میکند

و سرخوش از جان بدر بردن از این ترس لعنتی

تو آزاد میشوی

ته نویس::

ترس از چیست نمیدانم .....
شاید از روزهای آینده که مانند شهر بازی قصه پینوکیو در آخرش همان خر شدن باشد

دلم محو شدن میخواهد ذره شدن ......


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط مرداب

دراوج

نهایت احساسم

انتهای رهایی از غم های درون

میروم تا اخر دلدادگی

سقوط

اما .....!!

تجربه تلخ روزهای گذشته

همان هایی که

آمدند

سوزاندند

واکنون....

خاکستری بیش نیستند

گوش های کر،چشمهای کور

آرزویم

تا فقط لمس کنم

گرمی و سردی و انحنا را

رویا بسازم ....

سنگ را جای دل ،

خار را سرپنجه های گرم دستانش ،

تجسم کنم

شاید دلی را نشکنم

حتی با دلیل

دلم یک دنیا حقیقت زود هنگام می خواهد.....

ته نویس::

به خودت نگیر برای دلم نوشتم ،واقعیت است ولی حقیقت نیست


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱ توسط مرداب

 کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .
 
دایره سیاهی چشمهای توست
انتهایش که نه ؟ هرگز ؟ !
ابتدایش هم پیدا نیست .
پس بیهوده فریاد می زنم دوستش دارم
چیزی نمی بینم
چیزی پیدا نیست
دایره لمس سرانگشتان حضوری ست
به وقت سپیده
بیدار باش از رؤیا
به درون
آنجا در باغی مه آلود
به دنبال کسی گشتن
و نیافتن
تنها به سحر آواز پرنده ها دل بستن .
 
دایره قرص ماه است
لغزیده بر آب دریا
ماه بازیگوش
که شبانه قایقرانان پریشان حال
بسویش شتافته اند
بدین امید که صیدی دیگرگونه در انتظار است .
اما چه امید عبثی
به اعماق دریا فرورفتند و باز نیامدند
حقیقت ای آن بالا
لحظه ای در خنده ی خداوند درخشید !
 
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .
 
دایره حلقه ای ست
گم گشته در حلقه های دیگر
تو در تو
وقتی دست فرو می بری
به هم می خورد
زنجیره از هم می پاشد
ماهی سرخ می گریزد
و نصیبت تنها
سنگریزه های پاکیزه است
بی بو ،  بی طعم
 
دایره مسیر بلندی ست
مسیری از جنس پرواز
بوقت گل دادن آمدن
همیشه
همیشه همین را خواستن
و انسان آخ ! از آرزو لبریز
بی بال و پر .
 
در تاریکی می نشیند برابرت
چشمهایش را نمی بینی و دوستش داری
دستهایش را نمی جویی و می خواهی
 
باد با لحنی عجیب بسراغ کاغذهای روی میز می رود
پرنده های سپید
خسته از سالها یکجا نشستن
در تاریکی اتاق
به پرواز درمی ایند
: چگونه مگر می بینند ؟
صدای مهیبی می گوید روز است !
تنها چراغ خورشید روشن مانده است .
درب اتاق بسته می شود
انگار کسی آزرده خاطر گریخته است .
بوی تنهایی در فضا می پیچد
دایره ای گرد تنت شعله ور می شود
تنت دور خودش می چرخد
می چرخد
می چرخد
 
حالا همه جا روشن است
: چه ویرانه هایی که نمی دیدم !
چه روزگار غم آلودی !
 تیر خلاص را شلیک می کند .
  پروانه آرام و با احتیاط
بر خاکستر نیمسوخته ی دایره می نشیند
و لحظه ای بعد اتاق را به قصد باغچه ای ترک می کند

ته نویس::

حسی که نیست مجبوری به دنبال حس های دیگر بگردی ،از همانهایی که روزگاری گرفتارت کرده بودند و هنوز در افکارت چرخ میزنند،

آه ای یقین گمشده، بازت نمی نهم

اگر این روزها نمیام واقعا حسش رو ندارم نمی دونم چند وقته بدجوری حس وبلاگیم داره تقلیل میره


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥ توسط مرداب

می شنوی ..؟؟

خفته بر دستان خویش

خشک وسرد
خالی از هر حسی
از درد دیرینه ای در گلو

بغض ....
با کوله باری از نفرت
بر دوش

سنگین سنگین
گرد و غباری پیر
بر پیکری جوان
تکیه بر امید کرد و ایمان
همه و همه
ثمره ی ایستادگی بر خویشتن
روحی پر از زخم
قلبی از احساس نازکتر
چهره ای آرام
با دریایی از نیاز
مانده بر جا
از ایستادگی بر خویشتن
تکه خاکی از زمین سبز
شاید یادی از ایام

تلخ تلخ
دفتری پر برگ
از خاطراتی کم رنگ
کنون مانده است
در یاد

نه تلخ نه شیرین

خنثی

ته نویس::

می ایستم بدون هیچ شکایتی ،بگذار هر چی می خواهند بگویند روزی می آید که برای خودمان فاتحه بخوانیم،

این روزها به گل نشسته ام ،گیر کرده ام


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸ توسط مرداب

اگر این بیهوده حرفها را نظم دادم
شاید
دلم بحال بچه افغانی بی سواد سرایدار سوخته است
شاید دیر رسیدم به امتحان مهم زندگی ام
زندگی ام مثل کلافهای پیچ در پیچ گره خورده من را به آن دوخته است
شاید دلیلش آن است
که حقوقم کم بود
یا که محل قدیمی ما پر ماتم بود
یا که درد تکرار حرفهای کهنه آزارم می داد
یا اینکه گذشت و بیهودگی زمان زخم به افکارم می داد
یا که بیماری صعب العلاجی داشتم و خویش نمی دانستم
یا که دست می لرزید
یا پرخاشگر
یا که کم خواب بودم
یا که بی صبر و عجول و بی تاب بودم
اینکه هیچ کس من را نمی فهمید چون همه فکر خویشتن بودند
آنها که پشت سرم بد می گویند روزی عاشق من بودند
یا که گفتند باید زودتر فکر سرو سامان باشی
باید از خاطره های کهنه ی خود دل ببری و فرزند انسان باشی
باید اتاق خود را پاک کنی از نفرتها
باید جدا شوی از گشتن و جستجو در بین علت ها
باید از دلهره فارغ بشوی
بادا باد
باید کوچ کنی از بغض بی دلیل خویشتن تا فریاد
باید درد را بگویی با یک استاد اخلاق
باید رفت و خندید و رقصید و عشق را حس کرد مثل باقی افراد
باید تافته ی جدا بافته نشد
باید به موقع خندید ... به موقع اشک ریخت و بادرد آراسته نشد
باید کتاب های عرفان و اخلاق و قرآن خواند
باید با فضایل معنوی آراسته شد و به آن فرمان داد !
باید بتوانی خوب فکر کنی خوب حرف بزنی
همیشه با عمق وجود خوشبختی را درک کنی و امیدوار باشی
باید با بزرگان نشست و برخاست کنی و با ایمان باشی
اگر این بیهوده حرفها را نظم دادم
چون می خواستم
با شما در بین مجموعه ی شما روی شبکه
وقتی آن هم پایان یافت
در خاک رفته و پوسیده و فراموش شده
نشسته کنج یک بن بست
در حالی بین خاک و انسان باشم

ته نویس::

تعجب نکن این حرفها فقط افکاری است که روی کاغذ می آید همین


← صفحه بعد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.
قالب وبلاگ