نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ توسط مرداب

از داشته ها میگویم
از رفته ها یاد میکنم
و برای نرسیده ها دعا،
رسم عجیبی ست.
به بهار که میرسیم
همه اینها تداعی میشود
هر سال هر سال هر سال
برای چه نمی دانم .
شاید باید زحمت مضاعف کنیم
برای رسیدن ها ،
برای یاد از دست داده ها وبرای نرسیده ها.
خوب است که از نو شدن بگوییم،
و شاید همان تغییر.
نو شدن افکار پوسیده و قرون وسطایمان،
نو شدن رفتار غیر انسانیمان،
وشاید کمی تحول در نگرشمان در مورد حقوق اولیه انسان ها
اینکه ما فقط نظرمان برای خودمان مهم است(کسی ملزم به موافق بودن با من نیست،و هر که مخالف هست هم الزاما ادم بدی نیست).
باید از همراهی ها بگوییم،
آنهایی که تنهایمان نمیگذارند
آنهایی که سنگ صبورن ،
و آنهایی که عشقند
باید از ..........
وقتی نیست ،
بهار نزدیک است ،ومن برای تو دوست عزیزم ،آشنای صمیمی یم،
تنها یک آرزو دارم ،
در پایان این سال جدید آرزویت،
جزئی از خاطراتت زیبای زندگیت باشد
نوروزت پیروز
ته نویس:
ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم،شرمنده همه مهربونیاتونم ،این مطالب رو مینویسم که بگم هستم هرچند خیلی دیر........


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ توسط مرداب

مشق عشق
میکنم
تمرین زمینی ها
برای فراگیری
دوست داشتن
همانی که بی نصیبیم
همانی که
یادم نیست کسی
یادم داده باشد
برای دوست داشتن
این روزها خط قرمز میشویم
با مهری بزرگ
"ورود ممنوع"
دست به دلم نذار
عاشقی میکنیم
ولی نمیدانیم
عشق چیست
دوست داریم ولی
دوست داشتن را بلد نیستیم
ته نویس::
بعضی ها دم از عشق میزنن که حالت از هرچی عشقه بهم میخوره ،و بعضی ها آنقدر شیرین که خود عشق میشوند


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٢٦ توسط مرداب

باز دلتنگی
یلدا که میشود

غم من
ثانیه ای زودتر از همیشه
مرا درآغوش میکشد
عاشقانه ای ندارد

دلتنگیانه هایش هم
از بغضی ست که
در قدم هایم خلاصه میشود
چه میشود کرد
فریاد ، سکوت ، دیوانگی ..........

راه ندارد

سر که باز میکند
فواره می کشد
سست میشوم

دلم میگیرد از
این همه غرور
سال ها
کسی اجازه ورود نداشت

روزی از فراز
جنگل تنهایی
از پشت خوشه های خشم
واز غروب احساسم
مسافری رسید
برای شمارش نفس هایم
چه میشود کرد
عاشق شدم
اما
یلدا می آید 
و من باز دلتنگم
زمان بی معنی ست
سکوت خالی تر از همیشه
واین نبض من است که گاهی
متلاطم می شود
هجوم این همه دلتنگی
خدا میداند از کجاست

یلدا می آید
ومن باز دلتنگم
 از عشق نمیگویم
که زندگی ایم را رنگی کرده
نفس هایم را همراه شده
و قدم هایم را می شمارد
برای رسیدن

قصه دلتنگی ست
ولی راوی هم نمیداند از کجا شروع شده

ته نویس::
یه توهم زدگی قبل شروع زمستون بود ،زیاد جدی نگیرید


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ توسط مرداب

وقتی فریاد سکوت میشود
تا انتهای راه چیزی نمانده

غربت یعنی صندلی خالی تو

وقتی زمینم وارونه می چرخد .

آنجا که منم

نه ابتدای خلقت است

و نه انتهای آفرینش .

آنجا

صفرترین نقطه دنیاست

شرمناک ترین بی پناهی انسان .

آنجا

ناگهان ترین بغض تاریخ است .

غربت

نبودن تو نیست

نزدیک ترین ساحل دور افتاده ایست

که گاهی در چشمان تو جا می ماند .

 در آغوش تو گاهی حتی غریب بوده ام .

غریب که باشی می دانی

تنگ ترین جای جهان

دل من است .
ته نویس ::
جز دلتنگی چیزی ندارم (وقتی هست باز هم دلتنگم)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٥ توسط مرداب

سکوت

اشک

وباز هم سکوت

سکوتم ،
بهانه اشک هایت
دلم میگیرد

برای دوست داشتن های بی دلیلت
برای تمام دغدغه هایت
در لحظه سکوت

شرمندگی

هنوز دلیلی ندارم
برای سکوت

لال میشوم ،

زندگی که سخت میشود.

عادت کرده ام ،
برای خودم نه

بخاطر دیگران ،
مبادا
اشکی
فریادی

همه فریادند و من سکوت
تحمل میکنی
عشق شاید
تحمل باشد

عشق را معنا کردی
در صبوری هایت
در نوازش هایت

ومن اینجا در نهایت دوست داشتن
فریاد میزنم
دوستت دام

ته نویس:
یه وقتهایی باید بگی منو ببخش ،ممنونم که می بخشی .هستی ،همراهی، عشقی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ توسط مرداب

میترسم

از تنهایی

 نبودن هایت

از عطری که فراموش میکنم

میترسم

 سپیده صبح

خداحافظی ها

از فاصله هایی که میگیری،هر از گاهی

دلم تنگ میشود

 بی بهانه ،چه باشی چه نباشی

میترسم

اینجا زمان بی تو
یعنی نرسیدن

یعنی فریادی بی صدا

میترسم

از سفرهای کوتاه

غروب های بی تو

طلوع های باتو

همه بوی رفتن میدهند

آه خدایا

خسته ام 

کمی امان بده
از تنها شدن میترسم

مرداب بی نیلوفرش چاله آبی متعفن است

ته نویس:: نمیدونم چرا ته دلم همش نگرانم ،از تنهایی میترسم

 

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/٤ توسط مرداب

و چنان عشق

در من حلول میکند

که نهایت تمام

دوست داشتن ها را

در چشمانم

خواهی دید

می بینی

از ورای 

همه بوسه هایم

عشقی را

که به تو تقدیم میکنم

اینگونه ...

شاید برای روزهای

مانده به انتها

جایی داشته باشیم

در اغوش هم

در مهربانی هایمان

در دوست داشتن هایمان

چگونه است که دلم میلرزد از

تمام خوابی هایی که بی تو میبینم

من برای داشتنت

خاطراتم را کشتم

 دفن کردم

در زیر هزاران خروار

حادثه ناگوار

من دوستت دارم

برای باقی روزهای مانده به انتها

ته نویس :

یه وقتهایی همینجوری کلمات پشت هم قطار میشن ،و یکهو میبینی شده همه احساست


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸ توسط مرداب

یه وقتهایی به یه چیزهایی خیلی وابسته میشی

میخواد آدم باشه، میخواد یه کتاب باشه، میخواد یه دوست باشه، میخواد یه گل باشه و شاید هم یه خونه.....

بیست و شش سال همه لحظه های عمرم رو شاهد بود

از همون دوران 5 سالگی با همه فریاد ها و دویدن ها و شیطنت های کودکیم کنار اومد

برای تمام روزهای زندگیم سقفی بود پر از اعتماد و استواری،جایی برای تمام لحظه هایمان و محلی برای آرامشم در کنار خانواده ،این روزها بدجوری دلتنگش شدم ،از تمام گوشه گوشه این خونه خاطراتی دارم که هیچ وقت فراموش نمیشن وشاید در آینده نوازشگر این دلتنگی ها باشن

روزهای خوش تولد یک عضو جدید در خانواده تا روزهای ناخوشی از دست دادن تنها تکیه گاهم دراین دنیا ،همش یه جوری جز خاطرات این خونه قدیمی ولی هر کدومش یه جوری وابستگی منو تشدید میکنه ،همیشه  دلم میخواست بچه هام یه بار هم که شده این خونه قدیمی رو ببینن و اونا هم برای بچه هاشون از صفا و صمیمیت این خونه بگن ولی انگار طمع ما آدم ها تمومی نداره حرص رسیدن به آسایش های خیالی و توهم داشتن آرامش مدرن همیشه تیشه به ریشه این حس های لطیف  و خاطرات زیبا میزنه ،چاره ای نیست حرف ها هم دیگر کارگر نیستند چه میشود گفت شاید روزی از کرده خود پشیمان شوند ،

ولی من هیچ وقت و هیچ زمانی فراموشت نمیکنم همیشه یاد باغچه و حوضت رهایم نمیکند،لذت خنکای نسیم صبح تابستان روی ایوانت را با هیچ لذتی عوض نمیکنم ،چیدن میوه های درختانت را از یاد نمیبرم ،برف بازیهایش را برای همه عمرم در ذهن مرور میکنم

نمیدانم شاید دیوانه باشم

شاید زیادی حساس

ولی خانه پدری جزی از وجودم است که نمیتوانم رهایش کنم

 همیشه دوستت دارم خانه  خاطرات و رویا ها و آرزوهایم

ته نویس:
هنوزم اینجا جایی که میتونم درد دل هام رو بنویسم ،هنوز دوستای وفادار دارم ،هنوزم زندگی در جریان ،هنوزم من نفس میکشم ،هنوزم راه خوشیختی باز است ،فرقی نمیکنه سینه خیز به سمتش برم یا به سرعت باد ،مهم حرکته و رسیدن


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ توسط مرداب
ناگهان
شیشه های خانه بی غبار شد ..
دستهایم پر ز نوای شاپرک..
دوست داشتنم بی حساب شد..
ابرها پر از سرور..
زندگی بدون غبار شد ..
در سکوت بی هیا هوی  شب هایم ..
ماه آمد و دلم پر از نیاز شد ..
من عاشق آن دو چشمت شدم
انگار آسمان بر من خراب شد ...
دل تا برای تپیدن دلی دارد ...
وقت دل بردین برای ما هم تمام شد..

بلبل برای امدنت پر کشید
اینک تمام برگه تقویم هم تمام شد ...
آسمان نفس کشید ..
دشت بی قرار شد ..

آری
آری
اینک
بهار شد !
ته نویس :یک بهار دیگه و شاید تمام شدن یک زمستان دیگه و شاید شروعی دوباره برای همه قول هایی که هر سال به خودمون میدیم و عملی نمی کنیم ،از خدا ممنونم برای تمام نعمت هایی که بهم داده ،
نوروز بر شما مبارک

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢ توسط مرداب

دوباره باز هوای تو را دارم
دوباره تشنهء صدای تو شدم...

چه بی صبرم من امشب

یادت هست ، آن شبهای بی قراری را ؟
آن لحظات دور از دنیا بودن
آن اشکها ، آن رقصها را ....!؟
هیچ یادت هست؟

تو تنها کسی بودی که میشنیدی بی آنکه بگویم....
تو خود آواز من بودی
توخود فریاد من بودی
چه ها بودی برای من....چه ها بودی ......

تکرار نکن که میدانم .....
میدانم که خود کرده را تدبیری نیست
و میدانم که من خود کشتم یگانه دوستی را که همراه بود و عاشق
و امروز گرفتارم
گرفتار سکوت در کنار این همه نا گفته
گرفتار بغض فریاد....

حال تو آن بالایی و من در زیر هوای بی تو بودن گرفتارم
نگاهم نکن
نگاهت سنگین است .....من توان نگاه تو را ندارم

دلم برات تنگ شده نازنینم
کاش بودی
کاش بودیم و دوباره صدا بود و مستی و سما
کاش .........

در عزای نبودنت چه گونه میتوان تولد دوباره را خندید

چه دلتنگم ،چه بی صبرم من امشب

ته نویس :زیاد خوب نیستم ،کمی فکرم رو درگیر کرده این روزها حال نا خوشم ،فکرکنم اطرافیانم را هم خسته میکنم


← صفحه بعد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.